روی تو صبر از دل بیتاب میبرد
آیینه اختیار ز سیماب میبرد
۱این حیرتی که در دل و در دیده من است
بسیار تشنهام ز لب آب میبرد
۲می دست خالی از سر بیمغز من گذشت
از کلبه فقیر چه سیلاب میبرد
۳دیوانگان ز تهمت مستی مسلمند
آن را که عقل هست می ناب میبرد
۴از روزگار هرکه به گردون برد پناه
از سادگی سفینه به گرداب میبرد
۵یک جا قرار نیست مرا از شتاب عمر
در رهگذار سیل که را خواب میبرد
۶زاهد کجا و گوشهٔ رندانه از کجا
این شمع کشته را که به محراب میبرد
۷در زیر تیغ خواب نمیکردم از غرور
اکنون مرا به سایه گل خواب میبرد
۸باشد عیار بیجگریها به قدر فلس
ماهی ز موج وحشت قلاب میبرد
۹صائب چو لاله هرکه جگر را نباخته است
فیض شراب لعل ز خوناب میبرد
۱۰