کو سرو قامتی که دل من ز جا برد
زنگ از دلم به یک نگه آشنا برد
۱عجز وفتادگی است سرانجام سرکشی
چون شعله شد ضعیف به خس التجا برد
۲خورشید اگر به سایه خود می برد پناه
آزاده هم به بال هما التجا برد
۳بخت سیاه هم ز هنرور شود جدا
گرتیرگی ز خویش آب بقابرد
۴نوبت به کس نمی دهد این چرخ سنگدل
سرگشته آن که بار به این آسیا برد
۵در رهگذار باد فروزد چراغ خویش
آن ساده دل که فیض ز کسب هوا برد
۶رفتم ز بزم وصل تو صدبار ناامید
یک ره ز روی طنز نگفتی خدا برد
۷از مال حرص طول امل کم نمی شود
کی پیچ وتاب گنج گهر ز اژدها برد
۸گر احتیاج اره گذارد به تارکش
غیرت کجا به همچو خودی التجا برد
۹چین از جبین ما نبرد عیش روزگار
آتش مگر شکستگی از بوریا برد
۱۰زین درد جان ستان که مسیحاست عاجزش
صائب مگر به شاه نجف التجا برد
۱۱