خط را گذار برلب آن سیمبر فتاد
سرسبز طوطیی که به تنگ شکر فتاد
۱یاقوت را چو باده لعلی کند به جام
این آتشی که از تو مرا در جگرفتاد
۲امسال هم نداد به هم دست خط یار
مشق جنون ما به بهار دگر فتاد
۳سرگشتگی است حلقه در کعبه جوی را
بیچاره رهروی که پی راهبر فتاد
۴پشتم ز بار منت ساحل شکسته شد
آسوده کشتیی که به بحر خطرفتاد
۵دل نیست گوهری که نبندند در گره
زین نه صدف چگونه برون این گهرفتاد
۶چون قفل بی کلید دگر وا نمی شود
کاری که در گره ز نسیم سحر فتاد
۷پرگار نه سپهر کمر بسته من است
چون نقطه گرچه هستی من مختصر فتاد
۸روزی به دست کوته ودست دراز نیست
سرو از دراز دستی خود بی ثمر فتاد
۹از دیده یتیم نیفتاده است اشک
دنیا به خواریی که مرا از نظر فتاد
۱۰صائب وداع دین ودل وعقل وهوش کرد
هرکس ز بوی باده ما بیخبر فتاد
۱۱