چینی اگر ز سنبل زلف تو وا شود
خون از دماغ مشک روان درختا شود
۱صد پیرهن عرق کند از شرم، ماه مصر
یک عقده گر ز بند قبای تو وا شود
۲این شیوه ها که من زمیان تو دیده ام
مشکل به صد عبارت نازک ادا شود
۳بگشای لب که آب شود گوهر از حجاب
بنمای رخ که آینه محو صفا شود
۴آب گهر به چشم صدف اشک حسرت است
آنجا که لعل او به شکر خنده وا شود
۵خط شکسته است مرا خط سرنوشت
بال هما به طالع من بوریا شود
۶محراب صبح، گوشه ابرو بلند کرد
ساقی مهل نماز صراحی قضا شود
۷هر کس به ذوق معنی بیگانه آشناست
صائب به طرز تازه ما آشناست
۸