در گلشنی که بند قبای تو وا شود
چندین هزار پیرهن گل قبا شود
۱ریزند اگر به دیده من بیغمان نمک
در چشم قدردانی من توتیا شود
۲بخت سیه نبرد روانی ز طبع من
از سنگ سرمه آب کجا بی صدا شود
۳می بایدش به تیغ سر خود به طرح داد
هر کس که چون قلم به سخن آشنا شود
۴طغیان نفس بیش شود در توانگری
این مار چون به گنج رسد اژدها شود
۵احسان چرخ سفله نباشد به جای خویش
نعمت نصیب مردم بی اشتها شود
۶گردد به چار موجه کثرت کجا حریف
آیینه ای کز آب گهر بی صفا شود
۷دیوانگی به سنگ ملامت شود تمام
خوش وقت دانه ای که به این آسیا شود
۸صائب گزیده می شود از میوه بهشت
دستی که با ترنج ذقن آشنا شود
۹