دل از هجوم نشتر آزار وا شود
چون غنچه ای که در بغل خار وا شود
۱هر دیده نیست محرم آن چاک پیرهن
تا بر رخ که این در گلزار وا شود
۲همتاب شد چو رشته، یکی زود می شود
مشکل که از میان تو زنار وا شود
۳باشد همان به حسرت آن چشم نیمخواب
چشمم اگر به دولت بیدار وا شود
۴حوران برآورند سر از روزن بهشت
هر جا دهان یار به گفتار وا شود
۵در هر دلی که خرده رازی نهفته هست
چون غنچه بیشتر به شب تار وا شود
۶جانی که داشت شکوه ز تنگی لامکان
در تنگنای چرخ چه مقدار وا شود
۷نادان شود ز تیرگی جهل هرزه نال
قفل دهان سگ به شب تار وا شود
۸دلهای سخت را بود آتش نسیم صبح
پیکان یار در دل افگار وا شود
۹جوش بهار، بلبل خونین دل مرا
فرصت نداد غنچه منقار وا شود
۱۰در موسمی که غنچه پیکان شکفته شد
صائب مرا نشد گره از کار وا شود
۱۱