دل چون کمال یافت سخن مختصر شود
لب وا نمی کند چو صدف پر گهر شود
۱آیینه شکوه بیهده از زنگ می کند
اینش سزاست هر که پریشان نظر شود
۲این بیغمی که در دل سنگین توست فرش
از زور خنده چشم تو مشکل که تر شود
۳تلخی نمی کشد چو صدف در میان بحر
قانع ز ابر هر که به آب گهر شود
۴گر بوی گل به جذبه کند رهبری مرا
دام وقفس به بلبل من بال وپر شود
۵در دل سیاه نیست دم گرم را اثر
از جوش بحر عنبر تر خامتر شود
۶ابر سیاه حامل باران رحمت است
از خط امیدواری من بیشتر شود
۷در بحر عشق تن به فنا ده که چون حباب
هر کس که سر نهاد در او تاجور شود
۸پرهیز کن ز صحبت آهن دلان که آب
جاری به جوی تیغ چو شد بد گهر شود
۹نادان به سیم وزر شود از صاحبان هوش
از گوشوار اگر شنوا گوش کر شود
۱۰ناقص بود ز آفت عین الکمال امن
ماه تمام دنبه گداز از نظر شود
۱۱از آتش است سنگ محک بید و عود را
اخلاق خوب وزشت عیان از سفر شود
۱۲زینسان که در زمانه ما خوار شد سخن
طوطی کجا ز خوش سخنی معتبر شود
۱۳شوید ز روی عنبر اگر بحر تیرگی
صائب امید هست شب ما سحر شود
۱۴