آنجا که خنده لعل ترا پرده در شود
طوطی چو مغز پسته در شکر شود
۱می خوردن مدام مرا بی دماغ کرد
عادت به هر دوا که کنی بی اثر شود
۲چون دستگاه عیش به مقدار غفلت است
بیچاره آن کسی که زخود باخبر شود
۳با راست رو، زبان ملامت چه می کند
چون خار سر ز راه زند پی سپرشود
۴عزلت گزین که آب به این سهل قیمتی
در دامن صدف چو کشد پا گهر شود
۵هر آرزو که بشکنی امروز در جگر
فردا که این قفس شکند بال وپر شود
۶آیینه خانه ای است خموشی که هر چه هست
بی گفتگو تمام در او جلوه گر شود
۷صائب سوزد به داغ غبن، اگر باغ جنت است
سوزد اگر ز کوی تو جای دگر شود
۸