از آه دل سرآمد ارباب غم شود
میدان از آن کس است که صاحب علم شود
۱هر سر سزای افسر بخت سیاه نیست
این تاج از سری است که شق چون قلم شود
۲این جسم چون سفال که سنگ است ازو دریغ
گر پروری به خون جگر، جام جم شود
۳در گوش چرخ حلقه مردانگی شود
از بار درد قامت هر کس که خم شود
۴آشفتگی به هر که رسد جای غیرت است
داغم ز خامه ای که پریشان رقم شود
۵در موج خیز حادثه دیوانه ترا
هر سنگ لنگری است که ثابت قدم شود
۶زنهار در کشاکش دوران صبور باش
کز شکوه تو تیغ حوادث دو دم شود
۷دریا به سوز سینه عاشق چه می کند
از شبنمی چه آتش خورشید کم شود
۸ساید کلاه گوشه قدرش به آسمان
چون ابر هر که آب ز شرم کرم شود
۹فریاد عندلیب چه بیدادها کند
بر خاطری که سایه گل کوه غم شود
۱۰چندین هزار درد طلب غنچه گشته اند
تا زین میان دل که سزاوار غم شود
۱۱صائب روا مدار که بیت الحرام دل
از فکر های بیهده بیت الصنم شود
۱۲