حکم خرد به مردم مجنون نمیرود
دیوانه است هرکه به هامون نمیرود
۱هرچند پیر گشت و فراموشکار شد
بیداد ما ز خاطر گردون نمیرود
۲استادگی ز تیزی شمشیر عشق اوست
از زخم ما به ظاهر اگر خون نمیرود
۳بیطاقتی مکن که بلای سیاه خط
از صد هزار تبت وارون نمیرود
۴هرجا که هست نقطه دل، غم محیط اوست
مرکز ز حکم دایر بیرون نمیرود
۵عنقا ز کوه قاف نخیزد به هایهو
از سنگ کودکان غم مجنون نمیرود
۶مژگان مرا ز مد نظر برد سیل اشک
از پیش چشمم آن قد موزون نمیرود
۷از خود برون شدن نتوانند غافلان
پای به خواب رفته به هامون نمیرود
۸در وقت خواب بیش شود پیچ و تاب مار
سودای گنج از سر قارون نمیرود
۹صائب بساز با غم آن زلف پرشکن
کاین درد پا شکسته به افسون نمیرود
۱۰