دل آب گشت وتربیت دانه ای نکرد
این شمع مرد و گریه مستانه ای نکرد
۱هرگز چو زلف ماتمیان دست روزگار
سررشته امید مرا شانه ای نکرد
۲سالک به تازیانه شوق از جهان گذشت
این سیل التفات به ویرانه ای نکرد
۳با دل گذار کار زبان را که در مصاف
صد تیغ کار حمله مردانه ای است
۴فانوس چون کفن نشود بر فروغ شمع
هرگز رعایت دل پروانه ای نکرد
۵هرچند لاله چشم وچراغ بهار بود
عمرش وفا به خوردن پیمانه ای نکرد
۶در موسم چنین دل نادردمندما
صائب هوای گوشه میخانه ای نکرد
۷