خوش وقت قطره ای که زدریا سفر نکرد
آواره خویش را به هوای گهر نکرد
۱موجی ازین محیط سیه کاسه برنخاست
کز جلوه فریب مرا تشنه ترنکرد
۲مانند نخل موم نهال امید ما
در مغز خاک ریشه به ذوق ثمر نکرد
۳شد همچو تخم سوخته در خاک ناپدید
دلمرده ای که تربیت بال وپر نکرد
۴بر آب تلخ بحر کجا سایه افکند
ابری که التفات به آب گهر نکرد
۵دلها ز داغ ماتم پروانه آب شد
آن شمع آستین خود از گریه ترنکرد
۶دریا ز لطف پرده چشم حباب شد
آن سنگدل نگاه به آهل نظر نکرد
۷با آن که نونیاز ستم بود خط او
ملک دلی نماند که زیر وزبر نکرد
۸صائب بساز از رخ او بانگاه دور
با آفتاب دست کسی در کمر نکرد
۹