مجنون نظر به شوخی چشم غزال کرد
یاد آمدش ز وحشت لیلی وحال کرد
۱در روزگار حسن تو از خجلتی که داشت
گل آب ورنگ خود عرق انفعال کرد
۲گل کرد چون شفق ز گریبان ودامنش
چندان که چرخ خون مرا پایمال کرد
۳شیرازه بهار تماشا گسسته بود
تا مرغ پرشکسته ما فکر بال کرد
۴پیچد زبان سبزه خاکش به یکدگر
حیرانی رخ تو کسی را که لال کرد
۵جوش نشاط خون من از می زیاده بود
این عالم فسرده مرا چون سفال کرد
۶پیری اگر چه گوهر دندان ز من گرفت
شادم که بی نیاز مرا از خلال کرد
۷هر بلبلی که از رخ گل نسخه برگرفت
عیش بهار فصل خزان زیربال کرد
۸از سایه خط تو چو خورشید روشن است
میلی که آفتاب تو سوی زوال کرد
۹هر سیل تیره ای که ازان تیره تر نبود
روشنگر محیط به موجی زلال کرد
۱۰صائب بس است چند کنی فکر آن دهن
نتوان تمام عمر خیال محال کرد
۱۱