آن راکه چشم مست تو بی اختیارکرد
آسوده اش ز پرسش روز شمار کرد
۱رحمی نکرد بر جگر آتشین ما
مشاطه ای که لعل ترا آبدار کرد
۲یارب چها کند به دل بیقرار ما
حسنی که آب آینه را بیقرار کرد
۳نگذاشت چشم باز کند دل غبار خط
این گرد شوخ چشم چه با این سوار کرد
۴از دل مپیچ روی که شکرشکن نشد
هر طوطیی که پشت برآیینه دار کرد
۵بی انتظار دامن خورشید را گرفت
چون شبنم آن که آینه را بی غبار کرد
۶ای غنچه لب ز پرده برون آ که در چمن
گل چشم انتظار ز شبنم چهار کرد
۷شد پیکرم نشان خدنگش پس از هلاک
این مشت استخوان چه همایی شکار کرد
۸در کام شیر بستر راحت فکنده است
هرکس که خواب امن درین روزگار کرد
۹اطعام رزق روح وطعام است رزق تن
خوش وقت آن که روزی روح اختیار کرد
۱۰عیسی همین به چرخ چهارم نرفته است
بسیار ازین پیاده تجرد سوار کرد
۱۱این آن غزل که سعدی شیراز گفته است
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
۱۲