تیغ ستم ببین چه به زلف ایاز کرد
پا از گلیم خویش نبایددراز کرد
۱پستان حنظلم به دهن تنگ شکرست
نتوان به تلخروییم از شیر باز کرد
۲بر جبهه اش غبار خجالت نشسته باد
سیلی که بر خرابه من ترکتاز کرد
۳در آستین بخت بلندست این کلید
نتوان به زور دست در فیض باز کرد
۴مست خیال را به وصال احتیاج نیست
بوی گلم ز صحبت گل بی نیاز کرد
۵در پرده بود راز حقیقت گشاده روی
منصور از برای چه افشای راز کرد
۶سرو تو پیش من ره آزادگی گذاشت
رخسار ساده تو مرا پاکباز کرد
۷صائب به پیشگاه حقیقت قدم گذاشت
مردانه طی کوچه تنگ مجاز کرد
۸