هر کس ز قید تن دل روشن برآورد
اخگر برون ز توده خاکستر آورد
۱دست از طلب مکش که سمندر ز جذب عشق
از بال و پر به هم زدن آتش برآورد
۲چشمی که ساخت سرمه عبرت منورش
از حقهٔ حباب برون گوهر آورد
۳پیکان قرار در تن مردم نمیکند
دل هر زمان ز جای دگر سر برآورد
۴از آرزو فتاد برون آدم از بهشت
تا آرزو ترا چه بلا بر سر آورد
۵جان پرورست صحبت پاکیزه گوهران
هرکس به بحر موم برد عنبر آورد
۶شب زندهدار باش که گردد سفید روی
آیینه چون پناه به خاکستر آورد
۷ایمن مباش ازان خط مشکین به گرد لب
کاین مور زود گرد ز شکر برآورد
۸از زلف و خط گرفتن دل سخت مشکل است
بیرون چگونه مهره کس از ششدر آورد
۹از روی درد بلبل اگر ناله سر کند
گل را نفس گسسته به زیر پر آورد
۱۰از شش جهت به دل غم دنیا نهاد روی
یک تن چگونه حمله بر این لشکر آورد
۱۱ساز غضب حلیم گرانسنگ را سبک
کف وقت جوش بحر گهر بر سر آورد
۱۲جان تازه می شود ز پریخانه خیال
صائب چگونه سر ز گریبان برآورد
۱۳