هر بلبلی که زمزمه بنیاد میکند
اول مرا به برگ گلی یاد میکند
۱از درد رو متاب که یک قطره خون گرم
در دل هزار میکده ایجاد میکند
۲آهی که زیر لب شکند دردمند عشق
در سینه کار تیشهٔ فولاد میکند
۳این ظلم دیگرست که عاشق شکار من
چون مرغ پر شکسته شد آزاد میکند
۴در ناف حسن سعی شود مشک عاقبت
خونی که صید در دل صیاد میکند
۵دیوان عاشقان به قیامت نمیکشد
ایام خط تلافی بیداد میکند
۶عاجز چو سبزه ته سنگ است در دلت
آهم که ریشه در دل فولاد میکند
۷خواهد ثواب بتشکنان یافت روز حشر
هرکس که در شکست من امداد میکند
۸رنگی که از خزان خجالت شکسته شد
بر چهره کار سیلی استاد میکند
۹پیوسته سرخ رو بود از پاک گوهری
هرکس که چون شراب دلی شاد میکند
۱۰از پیچ و تاب اهل سخن صائب آگه است
چون سرو هرکه مصرعی ایجاد میکند
۱۱