مخمور را نگاه تو سرشار میکند
بدمست را عتاب تو هشیار میکند
۱آیینه را که مست شکر خواب حیرت است
مژگان شوخ چشم تو بیدار میکند
۲خال تو هر زمان به دلی میکند قرار
این نقطه بین که دور چو پرگار میکند
۳هر عزلتی مقدمه کثرتی بود
یوسف ز چاه روی به بازار میکند
۴دل میخورد ز حرف سبک خون خویش را
این شاخ را شکوفه گرانبار میکند
۵از بس که دید آینه من ندیدنی
جوهر بدل به سبزه زنگار میکند
۶خورشید هرکجا که دچار تو میشود
از انفعال روی به دیوار میکند
۷شستند گرد پنبه حلاج را به خون
زاهد همان عمارت دستار میکند
۸حیرت مرا ز هر دو جهان بینیاز کرد
این خواب کار دولت بیدار میکند
۹بلبل ز ناله فاخته از گفتگوی ماند
صائب همان حدیث تو تکرار میکند
۱۰