تیغ زبان به عاشق حیران چه میکند
با پای خفته خار مغیلان چه میکند
۱یک بار سر برآر زجیب قبای ناز
دست مرا ببین به گریبان چه میکند
۲مرهم به داغهای جگرسوز مامنه
این دانههای سوخته باران چه میکند
۳بیهوده دست بر دل ما مینهد طبیب
با شور بحر پنجه مرجان چه میکند
۴دل چون نماند گو خرد و هوش هم ممان
این خانه خراب نگهبان چه میکند
۵آن را که عشق نیست چه لذت ز زندگی است
آن را که جانستان نبود جان چه میکند
۶مطلب ز سیر بادیه از خود رمیدن است
از خود رمیده سیر بیابان چه میکند
۷شرم تو چشم بند تماشاییان بس است
آن روی شرمناک نگهبان چه میکند
۸پروانه را سراب بود نور ماهتاب
لب تشنه تو چشمه حیوان چه میکند
۹در کان لعل لاله سیراب گو مباش
شمع و چراغ خاک شهیدان چه میکند
۱۰چون دل به جای نیست چه حاصل ز وصل یار
از دست رفته سیب زنخدان چه میکند
۱۱بیموج یک سفینه به ساحل نمیرسد
یوسف حذر ز سیلی اخوان چه میکند
۱۲شور مرا به دامن صحرا چه حاجت است
این آتش فروحته دامان چه میکند
۱۳بیغم نیافته است کسی وصل غمگسار
صائب شکایت از غم هجران چه میکند
۱۴