خالش خبر ز سر دهانم نمیدهد
زان راز سر به مهر نشانم نمیدهد
۱شد بسته راه خیر به نوعی که آن دهن
یک بوسه آشکار و نهانم نمیدهد
۲هرچند شد ز حلقه خط پای در رکاب
زلفش همان به دست عنانم نمیدهد
۳چون خال سوخت تخم امید من و هنوز
لعل لبش به آب نشانم نمیدهد
۴با آن که عمرهاست پریشان اوست دل
شیرازهای ز موی میانم نمیدهد
۵فریاد کز سیاه دلی خط عنبرین
راه سخن به کنج دهانم نمیدهد
۶دست از میان زلف تو کوته نمیکنم
تا از دل رمیده نشانم نمیدهد
۷در زیر لب مراست سخنهای آتشین
چون شمع اشک و آه امانم نمیدهد
۸دیگر چه واقع است که آن چشم خوابناک
در پرده رطلهای گرانم نمیدهد
۹هرچند چون قلم دلم از درد شد دو نیم
حرف شکایتی به زبانم نمیدهد
۱۰کی میکنم نظر به خرامش که همچو موج
بیطاقتی به آب روانم نمیدهد
۱۱صائب منم که کوه غم و درد روزگار
استادگی به طبع روانم نمیدهد
۱۲