آن را که عشق بخت جوانی نمی دهد
از حادثات خط امانی نمی دهد
۱خاکسترش چو فاخته گویا نمی شود
هر کس که دل به سرو جوانی نمی دهد
۲خال تو در گرفتن دلهای بیقرار
فرصت به هیچ مور میانی نمی دهد
۳در هیچ بوسه نیست که آن لعل روح بخش
جانی نمی ستاند و جانی نمی دهد
۴رنگ شکسته کم ز زبان شکسته نیست
ما را چه شد که شرم زبانی نمی دهد
۵خواهد روان تشنه ما کار خویش کرد
از آب اگر چه خضر نشانی نمی دهد
۶با خون دل بساز که چرخ سیاه دل
بی خون به لاله سوخته نانی نمی دهد
۷چو طفل نوسوار سپهر سبک رکاب
هرگز مرا به دست عنانی نمی دهد
۸تا همچو ماه نو نکنی قد خود دوتا
هرگز ترا فلک لب نانی نمی دهد
۹تا قد همچو تیر ترا نشکند سپهر
از قامت خمیده کمانی نمی دهد
۱۰صائب تهی است جیب و کنارش ز برگ عیش
هر کس که دل به غنچه دهانی نمی دهد
۱۱