بی خواست حرف تلخی ازان نوش لب رسید
آخر ز غیب روزی ما بیطلب رسید
۱از خاکبوس دولت پابوس یافتم
هر کس به هر کجا که رسید از ادب رسید
۲بر خضر زندگانیِ جاوید تلخ ساخت
عمر دوبارهای که به من زان دو لب رسید
۳در سینه حکمتی که فلاطون ذخیره داشت
قالب تهی چو کرد به بنت العنب رسید
۴از اشک و آه کرد دلِ خویش را تهی
چون شمع دستِ هر که به دامانِ شب رسید
۵دست از سبب مدار که با همت محیط
آخر صدف به وصلِ گهر از سبب رسید
۶پرهیز کن که خونی غمهاست صحبتش
چون باده نارسی که به جوشِ طرب رسید
۷از دست و پای بوسهفریبِ تو کارِ دل
از دست رفته بود چو نوبت به لب رسید
۸صائب! حلاوتِ طلب او ز دل نرفت
چندان که زخمِ خار به من زان رطب رسید
۹