پیرانه سر همای سعادت به من رسید
وقت زوال سایه دولت به من رسید
۱فردی نمانده بود ز مجموعه حواس
در فرصتی که نوبت عشرت به من رسید
۲پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به من رسید
۳بی آسیا ز دانه چه لذت برد کسی
دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید
۴شد مهربان سپهر به من آخر حیات
در وقت صبح خواب فراغت به من رسید
۵صافی که بود قسمت یاران رفته شد
درد شرابخانه قسمت به من رسید
۶شد سینه چاک همچو صدف استخوان من
تا قطره ای ز ابر مروت به من رسید
۷زان خنده ای که بر رخ من کرد روزگار
پنداشتم که صبح قیامت به من رسید
۸صیاد بی کمین به شکاری نمی رسد
این فیضها ز گوشه عزلت به من رسید
۹چون چشم یار از نفسم گرد سرمه خاست
تا گوشه ای ز عالم وحشت به من رسید
۱۰مجنون غبار دامن صحرای غیب بود
روزی که درد وداغ محبت به من رسید
۱۱از زهر سبز شد پروبالم چو طوطیان
تا گرد کاروان حلاوت به من رسید
۱۲هر نشأه ای که در جگرخم ذخیره داشت
یک کاسه کرد عشق چونوبت به من رسید
۱۳این خوشه های گوهر سیراب همچو تاک
صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید
۱۴