صبح شکوفه از افق شاخ سر کشید
جوش بهار رشته ز عقد گهر کشید
۱تا پرده بر گرفت ز رخسار داغ من
خود را ز شرم لاله به کوه وکمر کشید
۲از وصل بهره توبه قدر حجاب توست
آن چید گل ز باغ که سر زیر پر کشید
۳گیرنده تر ز چنگل بازست خون من
نتوان به زور از رگ من نیشتر کشید
۴فردا سبکتر از پل محشر گذر کند
اینجا کسی که بار ستم بیشتر کشید
۵در وصل ازو توقع مکتوب می کنم
بیطاقتی مرا به دیار دگر کشید
۶میدان تیغ بازی برق است روزگار
بیچاره دانه ای که سر از خاک برکشید
۷از گوشمال حادثه محنت نمی کشد
در طفلی آن پسر که جفای پدر کشید
۸گوهر به سنگ وآب خضر را خاک داد
آن میفروش خام که می را به زر کشید
۹امید صائب از همه کس چون بریده شد
شمشیر آه را ز نیام جگر کشید
۱۰