در سینه نهان گریه مستانه نگردد
سیلاب گره در دل ویرانه نگردد
۱جویای دل صاف بود چهره روشن
آیینه محال است پریخانه نگردد
۲نزدیکی شمع است جهانسوز وگرنه
فانوس حجاب پر پروانه نگردد
۳کافر ز قبول نظر خلق شود دل
این کعبه محال است صنمخانه نگردد
۴از سرکشی نفس شود زیر و زبر جسم
در خانه نگهبان سگ دیوانه نگردد
۵هنگامه مستان نشود گرم ز هشیار
از شیشه خالی سر پیمانه نگردد
۶شایسته زنجیر بود حق نشناسی
کز سلسله زلف تو دیوانه نگردد
۷خال لب او چون خط شبرنگ برآورد
در کان نمک سبز اگر دانه نگردد
۸زلفی که بود درشکن او دل صد چاک
محتاج به مشاطگی شانه نگردد
۹روزی به در خانه او بی طلب آید
درویش اگر بر در هر خانه نگردد
۱۰صائب نبود هیچ کم از دولت بیدار
خوابی که گرانسنگ به افسانه نگردد
۱۱