هر لحظه ترا حسن به صد رنگ برآرد
از دست تو دل کس به چه نیرنگ برآرد
۱محتاج به می نیست رخ لاله عذاران
این جام ز خود بادهٔ گلرنگ برآرد
۲چون غنچه به دامن دهدش برگ شکرخند
آن را که بهاران به دل تنگ برآرد
۳از نالهٔ بیپردهٔ ما داغ و کباب است
هر کس نفس از سینه به آهنگ برآرد
۴وقت است درین انجمن از تنگدلیها
چون پسته زبان در دهنم زنگ برآرد
۵از چوب و گل و سایه بیدست بهارش
عشق تو کسی را که ز فرهنگ برآرد
۶نومید مباشید که با جاذبهٔ عشق
معشوقهٔ خود کوهکن از سنگ برآرد
۷محتاج به کاوش نشود چشمهٔ عمرش
هر کس به خراش دل ما چنگ برآرد
۸بسیار شکفته است هوای چمن امروز
ترسیم که ما را ز دل تنگ برآرد
۹از دامنِ تر روی زمین یک گلِ ابرست
آیینهٔ دل چون کسی از زنگ برآرد
۱۰صائب شود آن روز ترا آینه بیرنگ
کان چهرهٔ روشن خطِ شبرنگ برآرد
۱۱