کی دست کرم خواجه ز امساک برآرد
قارون چه خیال است سر از خاک برآرد
۱از طول امل هر که دهد دام سرانجام
چون موج ز دریا خس و خاشاک برآرد
۲شد روی ترا پرده عصمت خط مشکین
خون مشک چو گردد نفس پاک برآرد
۳چون فاخته مرغی که ز کوته نظران نیست
در بیضه سر از حلقه فتراک برآرد
۴چون چشم دهم آب ز رویی که حجابش
از خلوت آیینه عرقناک برآرد
۵از پنجه شیران نتوان طعمه ربودن
دل چون کسی از دست تو بیباک برآرد
۶در خون دل خود ز شفق غوطه زند صبح
تا یک دو نفس از جگر چاک برآرد
۷گلها همه تر دامن و مرغان همه بیشرم
زین باغ کسی چون نظر پاک برآرد
۸شد سلسله جنبان ستم حسن ترا خط
چون شعله که دست از خس و خاشاک برآرد
۹پیداست چه گل چیند ازین باغچه صائب
دستی که در ایام خزان تاک برآرد
۱۰