فارغ بود از افسر زرین سر خورشید
کز شعشعه خویش بود افسر خورشید
۱از وصل تسلی نشود عاشق صادق
خمیازه صبح است گل ساغر خورشید
۲بی سکه شود در همه روی زمین خرج
از بس که تمام است عیار زر خورشید
۳خورشید جهانتاب شود با تو برابر
در خوبی اگر ماه شود همسر خورشید
۴تا شد دل ما درین باغ چو شبنم
پرواز نمودیم به بال وپر خورشید
۵در سوختگی چون ندهم تن که برآمد
از توده خاکستر شب اخگر خورشید
۶روشن گهران را بود از خون جگر رزق
هست از شفق خویش می احمر خورشید
۷هر کس که کند صاف به آفاق دل خویش
چون صبح نهد لب به لب ساغر خورشید
۸شد گرچه سیه آینه ما چودل شب
خود را نرساندیم به روشنگر خورشید
۹افسوس که چون شبنم گل آب ندادیم
چشمی ز تماشای رخ عنبر خورشید
۱۰تا بسته ام از خاک نهادی به زمین نقش
چون سایه کنم سیر به بال وپر خورشید
۱۱صائب نشد از خوردن خون غمزه او سیر
سیراب ز شبنم نشود خنجر خورشید
۱۲