خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید
برچهره خود روزن جنت بگشایید
۱در پرده نشستن به زنان است سزاوار
مردانه ازین پرده نیلی بدر آیید
۲از سایه ببرید اگر مهر پرستید
از خودبگریزید اگر مرد خدایید
۳این راه نه راهی است که با بار توان رفت
رندانه ازین خرقه سالوس برآیید
۴گل پیرهنانید بگردید در آفاق
یوسف صفتانید ازین چاه برآیید
۵ز آماجگه خاک کمانخانه گردون
یک منزل تیرست چو از خود بدرآیید
۶پهلو اگر از پرتو خورشید ندزدید
چون ماه در این دایره انگشت نمایید
۷سر بر خط چوگان حوادث بگذارید
تا در خم این دایره بی سروپایید
۸جز حرف الف نقش دو عالم همه هیچ است
ای آینه های دل اگر راست نمایید
۹در پرده دیدست نهان گوهر مقصود
یک بار به گرد نظر خویش برآیید
۱۰تا چند توان لاف زد از عقده گشایی
هان عقده دل حاضر اگر عقده گشایید
۱۱تا نقد روان در قدم خصم نریزید
حیف است که خود را به سخاوت بستایید
۱۲در ابر سفید ولب خاموش خطرهاست
با شیشه وپیمانه دلیری منمایید
۱۳تا صائب ما بر سر گفتار بیاید
ای اهل سخن بر سر انصاف بیایید
۱۴این آن غزل مرشد روم است که گفته است
ای قوم به حج رفته کجاییدکجایید
۱۵