نمی گردد به خاموشی نهان درد
ز رنگ چهره دارد ترجمان درد
۱اگر دل ز آهن وفولاد باشد
کند چون موم نرمش در زمان درد
۲ترا آن روز آید بر هدف تیر
که سازد قامتت را چون کمان درد
۳بود روشن چراغش تا سحرگاه
به هر منزل که گردد میهمان درد
۴به سیم قلب ارزان است یوسف
به نقد جان نمی گردد گران درد
۵سمندر سالم از آتش برآید
به اهل عشق باشد مهربان درد
۶شود محکم بنای دردمندی
دواند ریشه چون در استخوان درد
۷منال از درد اگر کامل عیاری
که مردان راست سنگ امتحان درد
۸اگر آلوده درمان نسازی
کند درد ترا درمان همان درد
۹حبابی چون محیط بحر گردد
چه سازد نیم دل با یک جهان درد
۱۰گره گردد چو داغ لاله در دل
نسازد آه را گر خوش عنان درد
۱۱ز حال دردمندان گربپرسی
نخواهد کردنت آخر زبان درد
۱۲چه می کردند صائب دردمندان
اگر پیدا نمی شد در جهان درد
۱۳