ترا چون صبح خندان آفریدند
مرا چون ابر گریان آفریدند
۱من آن روز از سلامت دست شستم
که آن چاه زنخدان آفریدند
۲بلاهای سیه را جمع کردند
ازان زلف پریشان آفریدند
۳دونیم آن روز شد چون پسته دلها
که آن لبهای خندان آفریدند
۴شکست آن روز شاخ زلف خوبان
که آن خط چو ریحان آفریدند
۵لطافتهای عالم گرد کردند
ازان سیب زنخدان آفریدند
۶برای شمع آن روی دل افروز
ز بخت ما شبستان آفریدند
۷ازان مژگان شرم آلود در دل
جراحتهای پنهان آفریدند
۸شکست آن روز بر قلب دل افتاد
که آن صفهای مژگان آفریدند
۹فلکها شد چو گو آن روز غلطان
که آن زلف چو چوگان آفریدند
۱۰سرزلف سبکدست بتان را
پی تاراج ایمان آفریدند
۱۱اگر در حسن خوبان هست آنی
سراپای ترا زان آفریدند
۱۲پی تاراج خرمنگاه هستی
نگاه برق جولان آفریدند
۱۳چو چشم یار ما دلخستگان را
ز عین درد درمان آفریدند
۱۴به خود پرداختن زان دل نیاید
که چون آیینه حیران آفریدند
۱۵ازان لبها شراب ونقل صائب
برای می پرستان آفریدند
۱۶