چه کار از یاری دوران برآید
به همت کارها آسان برآید
۱سرآید چون زمان ناامیدی
به خواب یوسف از زندان برآید
۲هم از کودک مزاجیهای حرص است
که در صد سالگی دندان برآید
۳نمی گیرد تنور سردنان را
تن افسرده چون باجان برآید
۴بود مژگان خونین حاصل عشق
ز دریا پنجه مرجان برآید
۵چو شبنم هر که خودرا جمع سازد
سبک از گلشن امکان برآید
۶رهی سرکن خدا را ای سبکدست
که جان از جسم دست افشان برآید
۷ندارد حاصلی آمیزش خلق
که شمع از انجمن گریان برآید
۸به صبر از ورطه هستی توان رست
به لنگر کشتی از طوفان برآید
۹ز زیر پوست هر دل را که مغزی است
چو پسته با لب خندان برآید
۱۰چو می باید گذشت آخر ز سامان
خوشا آن سرکه بی سامان برآید
۱۱دل از باد مرادعشق صائب
ازین دریای بی پایان برآید
۱۲