برانگیزد غبار از مغز جان درد
برآرد گرد از آب روان درد
۱که می گیرد عیار صبرها را
اگر گیرد کناری از میان درد
۲تو مست خواب و ما را تا گل صبح
سراسر می رود در استخوان درد
۳نمی دادند درد سر دوا را
اگر می داشتند این ناکسان درد
۴به درد آمد دلت از صحبت من
ندانستی که می باشد گران درد
۵به دنبال دوا سرگشته زانم
که در یک جا نمی گیرد مکان درد
۶همان دردی که ما داریم خورشید
چو برگ بید می لرزد ازان درد
۷اگر بازوی مردی را بگیرد
نخواهد کرد دست آسمان درد
۸اگر هر موی صائب را بکاوند
فتاده کاروان در کاروان درد
۹