می می چکد از چشمش جانانه چنین باید
از گردش خودمست است پیمانه چنین باید
۱افسوس نمی داند انصاف نمی فهمد
از رحم دل جانان بیگانه چنین باید
۲تا بال زند برهم آتش جهد از بالش
مشتاق فنای خودپروانه چنین باید
۳بالی است سبک پرواز اسباب سرای ما
در رهگذر سیلاب کاشانه چنین باید
۴خجلت زده بیرون رفت سیل ازدل ویرانم
ز اسباب تعلق پاک ویرانه چنین باید
۵از فکر دو عالم شد دل پاک ز عشق او
از قید صدف فارغ دردانه چنین باید
۶از سنگ گهر چیند از خنده شکر ریزد
هنگامه طفلان را دیوانه چنین باید
۷از ناله ما جستند از خواب گرانجانان
بیداری دلها را افسانه چنین باید
۸در جام فلک زد دست آخر دل خونخوارم
آن را که بودمی خون پیمانه چنین باید
۹از پاس ادب هرگز با شمع نمی جوشد
گرد دل خودگردد پروانه چنین باید
۱۰هرگز نشود خون کم از سینه اهل دل
از خویش برآرد می میخانه چنین باید
۱۱شد دایره گردون پیمانه ما صائب
مشرب چو وسیع افتاد پیمانه چنین باید
۱۲