چندان که خواب صبح بود بر جوان لذیذ
بیداری شب است به صاحبدلان لذیذ
۱پیکان آبدار تو چون میوه بهشت
گردیده است زخم مرا در دهان لذیذ
۲هست از طعام لذت اطعام بیشتر
بر میزبان خورش شود از میهمان لذیذ
۳از باده جنون سر هر کس که گرم شد
سنگ ملامت است چو رطل گران لذیذ
۴آن تیغ آبدار در آغوش زخم من
در کام تشنه است چو آب روان لذیذ
۵اندیشه از عتاب ندارم که می شود
دشنام تلخ ازان لب شکر فشان لذیذ
۶در پای نخل میوه دهد لذت دگر
دشنام روبرو بود از دلستان لذیذ
۷ماهی ز آب بحر ندارد شکایتی
باشد شراب تلخ به میخوارگان لذیذ
۸این چاشنی که دست ترا هست می شود
چون نیشکر خدنگ تو در کام جان لذیذ
۹هر کس به کیمیای قناعت رسیده است
در کام او بود چو هما استخوان لذیذ
۱۰در کام قانع آب حیات است نان خشک
بی نان خورش به منعم اگر نیست نان لذیذ
۱۱آن مست ناز سوخت دلم را ز انتظار
غافل که این کباب بود خونچکان لذیذ
۱۲صائب ز فیض چاشنی عشق گشته است
اشعار آبدار تو در هر دهان لذیذ
۱۳