از خرام ناز منت بر زمین دارد بهار
هر طرف صد خرمن گل خوشه چین دارد بهار
۱تختش از بادست و چتر از ابر و لشکر از پری
اسم اعظم چون سلیمان بر نگین دارد بهار
۲یک نفس یک جا ز شوخیها نمی گیرد قرار
طرفه گلگونها ز گل در زیر زین دارد بهار
۳می تواند یک نفس تسخیر کرد آفاق را
صبح اقبالی چو شاخ یاسمین دارد بهار
۴نامه ای سربسته از هر غنچه نشکفته ای
از برای بلبلان در آستین دارد بهار
۵از دل و دین می کند بی برگ هر کس را که یافت
دست تاراج خزان در آستین دارد بهار
۶خنده های دلگشا صائب بود در سینه اش
گر به ظاهر بر جبین از غنچه چین دارد بهار
۷