جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیر
غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر
۱حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدان
آیینه پیش طلعت این زنگیان مگیر
۲از پیچ و تاب راه به منزل رسیده است
بر یک زمین قرار چو سنگ نشان مگیر
۳جز سرو پایدار درین بوستانسرا
بر هیچ شاخسار دگر آشیان مگیر
۴چون عزم صادق است ز کوشش مدار دست
در راه راست توسن خود را عنان مگیر
۵این برق خانه سوز مهیای جستن است
ای خون گرفته، نبض من ناتوان مگیر
۶سوزانترم ز آتش بی زینهار عشق
ای بیخبر، دلیر مرا بر زبان مگیر
۷تا بی حجاب، روز توانی سفید شد
خفاش وار از نفس خلق جان مگیر
۸صائب به قدر مستمعان خرج کن سخن
از طوطیان شکر، ز هما استخوان مگیر
۹