از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیر
در زندگی قرار به زیر زمین مگیر
۱نتوان به علم رسمی از آتش نجات بافت
در پیش روی خود سپر کاغذین مگیر
۲سیلاب را ملاحظه از کوچه بند نیست
زنهار پیش دیدهٔ من آستین مگیر
۳شمع از گداز یافت به افسردگی نجات
راه سلوک بی نفس آتشین مگیر
۴پیوست نور شمع به صبح آفتاب شد
دامان یار جز به دم واپسین مگیر
۵از روی آتشین دل سنگ آب می شود
آیینه پیش طلعت آن مه جبین مگیر
۶دل را مکن شکار به دزدیدن نگاه
این صید رام را به کمند و کمین مگیر
۷صائب گزیده می شود از نیش منتش
زنهار شهد تاز مگس انگبین مگیر
۸