نخل خزان رسیده ما را فشانده گیر
برگ ز دست رفته ما را ستانده گیر
۱تعجیل در گرفتن دل اینقدر چرا؟
آهوی زخم خورده ما را دوانده گیر
۲زان پیشتر که خرج نسیم خزان شود
این خرده ای که هست چو گل برفشانده گیر
۳چون عاقبت گذاشتی و گذشتنی است
خود رابه منتهای مطالب رسانده گیر
۴از مغرب زوال چو آخر گزیر نیست
چون آفتاب روی زمین راستانده گیر
۵چون دست آخر از تو به یک نقش می برند
نقش مراد بر همه عالم نشانده گیر
۶درخاک، نعل تیر هوایی در آتش است
مرکب به روی پیشه گردون جهانده گیر
۷این آهوی رمیده که رام تو گشته است
تا هست درکمندتو، از خود رمانده گیر
۸چون کندنی است ریشه ازین تیره خاکدان
دردل هزار نخل تمنا نشانده گیر
۹زین صید گاه هیچ غزالی نجسته است
درخاک و خون شکاری خود رانشانده گیر
۱۰خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود
از بند و چاه، یوسف خودرا رهانده گیر
۱۱دنیا مقام و مسکن جان غریب نیست
این شاهباز رازنشیمن پرانده گیر
۱۲چون نیست هیچ کس که به داد سخن رسد
صائب به اوج عرش، سخن را رسانده گیر
۱۳