سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا
صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا
۱حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست
مومیایی، عرق خجلت سنگ است اینجا
۲چه کند کوچه و بازار به دیوانه ما؟
دامن دشت جنون سینه تنگ است اینجا
۳عشق در هر چه زند دست به جز دامن یار
گرچه تسبیح بود، قید فرنگ است اینجا
۴خشم خونخوار تو از لطف رباینده ترست
چشم آهو خجل از داغ پلنگ است اینجا
۵حسن مستور به عاشق نتواند پرداخت
عکس طوطی به دل آینه زنگ است اینجا
۶قدر اگر می طلبی بر در بیرنگی زن
که گهر، خوار به اندازه رنگ است اینجا
۷کام ما بی سخن تلخ نگردد شیرین
گر همه شیره جان است، شرنگ است اینجا
۸عجز این نشأه، توانایی آن نشأه بود
از صراط آن گذر در است، که لنگ است اینجا
۹خطر قلزم عشق است به مقدار شعور
زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا
۱۰کیست صائب سبک از دشت علایق گذرد؟
دامن ریگ روان در ته سنگ است اینجا
۱۱