به یادِ سنبل آن زلفِ با صبا میساز
به بوی مشکِ سبکروح باختا میساز
۱به بوی پیرهنِ غنچه با صبا می ساز
ز آشنا به سخنهای آشنا میساز
۲مگر به منزلِ مقصود راه توانی برد
ز دستگیری افتادگان عصا میساز
۳مشو چو دانهٔ گندم به پاکی از خود امن
شدی چو پاک زغش، برگِ آسیا میساز
۴جمالِ شاهدِ مقصود را نقابی نیست
همین تو سعی کن آیینه با صفا میساز
۵کلیدِ قفلِ خود از جیبِ دیگران مطلب
چو غنچه از گرهِ خود گرهگشا میساز
۶اگر ز آتشِ سوزان گذشتنت هوس است
دعای جوشنی از نقشِ بوریا میساز
۷کنون که قدِ تو گردید حلقه در مرگ
تهیهٔ سفرِ عالمِ بقا می ساز
۸اگر چو سروِ سرسبز آرزو داری
ز جامه خانهٔ قسمت بیک قبا می ساز
۹درآ به مُلک توکل، چو خسروان بنشین
ز آسمان و زمین باغ و آسیا میساز
۱۰اگر هوایِ شکرِ خوابِ عافیت داری
ز فرشهای مُنقَّش به بوریا میساز
۱۱خمارِ نعمتِ الوان به خون شکسته شود
به استخوانی ازین سفره چون هما میساز
۱۲اگر مقام به ویرانه می کند سیلاب
تو نیز برگِ اقامت درین سرا میساز
۱۳چو آفتاب رخ از سوزِ دل طلایی کن
به کیمیای نظر خاک را طلا میساز
۱۴ز قصر دلت اگر پایداریت هوس است
نخست، شمسهاش از پنجهٔ دعا میساز
۱۵مباش زیرِ سیه خیمهٔ فلک صائب
برای خویشتن از دودِ دل سما میساز
۱۶