اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز
این خانه شکسته چکیدن گرفت باز
۱آه ضعیف من که به روزن نمی رسید
بر روی چرخ، نیل کشیدن گرفت باز
۲شد تازه داغ کهنه ام از روی گرم عشق
این میوه های خام رسیدن گرفت باز
۳نیش شکستگی به سویدای دل رسید
این خون نیم مرده چکیدن گرفت باز
۴هر دانه اشک را که فرو خورده بود دل
از تنگنای حوصله چیدن گرفت باز
۵باد مراد آه دلم را ز جا ربود
این بحر آرمیده تپیدن گرفت باز
۶از ترکتاز غم دل صد پاره هر طرف
چون لشکر شکسته دویدن گرفت باز
۷آهی علم کشید ز هر ذره خاک من
مور ضعیف بال پریدن گرفت باز
۸نبضی که بود از رگ خواب آرمیده تر
از شوق دست یار جهیدن گرفت باز
۹از لاله دشت دام تماشا به خاک کرد
دل از سواد شهر رمیدن گرفت باز
۱۰دیگر دل ضعیف من از رشته های آه
برخود چو کرم پیله تنیدن گرفت باز
۱۱هر دانه امید که در زیر خاک بود
از نوبهار وصل، دمیدن گرفت باز
۱۲هر مویم از حلاوت آن لعل آبدار
انگشت خود چو شمع مکیدن گرفت باز
۱۳چشمی که با خیال تو در خواب ناز بود
از مژده وصال، پریدن گرفت باز
۱۴این آن غزل که مولوی روم گفته است
سیمرغ کوه قاف، رسیدن گرفت باز
۱۵