زان چهره خط قیامتی انگیخته است باز
رنگی برای بردن دل ریخته است باز
۱بس ملک دل که زیر نگین آورد ترا
زین لشکری که خط تو انگیخته است باز
۲هر چند خط صلای خزان داد در چمن
برگ نشاط بر سر هر ریخته است باز
۳زان لب هنوز می شکند یک جهان خمار
زان زلف خوشه های دل آمیخته است باز
۴دارد سر خرابی دلهای خونچکان
مشکی لبش به باده برآمیخته است باز
۵از رفت و روی آه محال است کم شود
مشکی که بر دلم خط او بیخته است باز
۶هر فتنه ای که در شکن زلف جای داشت
در گوشه های چشم تو بگریخته است باز
۷هر چند خط به حسن تو آورده است زور
پیوند دل ز موی تو نگسیخته است باز
۸گر شد شکسته زلف تو، هرمو ز خط سبز
در دست حسن خنجر آهیخته است باز
۹صائب ز وصف خط و رخ او درین غزل
ایمان و کفر را به هم آمیخته است باز
۱۰