از خود برون نیامده دیوانه ام هنوز
مشغول خاکبازی طفلانه ام هنوز
۱درخون خود مضایقه با تیغ می کنم
خام است جوش باده میخانه ام هنوز
۲هرچند عمرهاست که بیگانه ام ز عقل
درباغ عشق سبزه بیگانه ام هنوز
۳عمری است گرچه دور ز میخانه ماندهام
گردد ز بوی می سر پیمانه ام هنوز
۴خاکسترم به باد فنا رفت و شمعها
خون می کنند بر سر پروانه ام هنوز
۵هرچند هفتخوان را شکسته ام
در ششدرست همت مردانه ام هنوز
۶باآن که خوشه ام ز ثریا گذشته است
آزروی غیرت است خجل، دانه ام هنوز
۷پیری اگرچه بال وپرم رابهم شکست
دل می پرد به صحبت طفلانه ام هنوز
۸صائب گذشته است زسرآب و می جهد
بی اختیار العطش از دانه ام هنوز
۹