خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست
نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا!
۱خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟
خواب آشفته جدا و غم تعبیر جدا
۲همت آن است که موقوف نباشد به شعور
اوست حاتم که به طفلی نخورد شیر جدا
۳سرما و خط تسلیم به هم پیوسته است
هدف ما نشود از قدم تیر جدا
۴دل ما گرم طلب بود همان در دل خاک
این تب گرم نگردید ازین شیر جدا
۵شوری از بخت نبردیم به تدبیر برون
ما که کردیم مکرر شکر از شیر جدا
۶صائب آن روز که از قید جنون شد آزاد
شیونی خاست ز هر حلقه زنجیر جدا
۷دل چسان گردد ازان زلف گرهگیر جدا؟
نشود جوهر از آیینه به شمشیر جدا
۸