می شود راز دل از جبهه نمایان ما را
نیست چون آینه پوشیده و پنهان ما را
۱تیرباران قضا را سپر تسلیمیم
نیست چون شیر محابا ز نیستان ما را
۲حال ما را غم آینده مشوش نکند
در بهاران نبود فکر زمستان ما را
۳به نسیمی سر شوریده خود می گیریم
نیست چون شمع تعلق به شبستان ما را
۴تخم نیرنگ بود هر چه ز یک رنگ گذشت
دل سیه می شود از نعمت الوان ما را
۵نعمت آن است که چشمی نبود در پی آن
چشمه خضر ترا، دیده گریان ما را
۶دانه را وحشی ما دام بلا می داند
نتوان بنده خود کرد به احسان ما را
۷نیست وحدت طلبان را سر کثرت صائب
شاهی مصر ترا، گوشه زندان ما را
۸