گاه در پای خم و گه بر سر سجاده باش
باسفال و جام زریکرنگ همچون باده باش
۱کوته است از صفحه ننوشته دست اعتراض
از قبول نقش، اگر داری بصیرت، ساده باش
۲طوطی از همواری آیینه می آید به حرف
پیش ارباب سخن زنهار لوح ساده باش
۳خون رحمت رانگاه عجز می آرد به خوش
پیش ابر نوبهاران چون زمین افتاده باش
۴سرمپیچ از راستی هرچند اهل غفلتی
می کنی چون خواب، باری درمیان جاده باش
۵ای که داری دست کوتاه از گشاد کار خلق
برگریز ناخن تدبیر راآماده باش
۶گرنداری ازگرانی پای رفتن چون دلیل
رهنمای خلق با افتادگی چون جاده باش
۷صفحه آیینه لغزشگاه پای خامه است
زیر شمشیر حوادث جبهه بگشاده باش
۸گر دل روشن طمع داری درین ظلمت سرا
برسر یک پاتمام شب چو شمع استاده باش
۹خنده رسوا مینماید پستهٔ بیمغز را
چون نداری مایه، از لاف سخن آزاده باش
۱۰ای که داری چون هدف ذوق لباس سرخ وزود
تیر باران نگاه خلق را آماده باش
۱۱قسمت غواص، گوهر گشت صائب از صدف
زینهار از خاکروبان در نگشاده باش
۱۲(می خورد آهن ز روی سخن صائب زخم سنگ
سخت رویی، سیلی ایام راآماده باش )
۱۳