از خط نگشته سبز لب روح پرورش
ننشسته است گرد یتیمی به گوهرش
۱ازانفعال ،مشرق پروین شود رخش
گردد ز ساده لوحی اگر مه برابرش
۲از چشم آفتاب کند جوی خون روان
درزیر زلف جلوه رخسار انورش
۳رنگی ز بوی پیرهنش نیست باد را
از بس گرفته است قبا تنگ دربرش
۴گر در خیال تیغ کند غمزه اش گذار
ابریشم بریده شود زلف جوهرش
۵هر مطربی که درد دلش را فشرده است
سیلاب عقل و هوش بود نغمه ترش
۶چون نخل پرشکوفه بود هرکه باد ست
بی سکه خرج خاک نشینان شود زرش
۷چون صبر برشکنجه دام و قفس کند؟
آزاده ای که نقش گران است برپرش
۸اندیشه شکر شکند نی به ناخنش
موری که کرد خاک قناعت توانگرش
۹گر در سیاهی سخن آب حیات نیست
سبزست چون همیشه خط روح پرورش ؟
۱۰صائب به خنده هر که دهن باز می کند
چون گل به خرج باد رود زود دفترش
۱۱