صبح است ساقیا قدح خوشگوار بخش
جامی چوآفتاب به این خاکسار بخش
۱چون تاک اگر چه پای ادب کج نهاده ایم
مارا به ریزش مژه اشکبار بخش
۲دور نشاط نقطه به پرگار بسته است
سرچون گران شداز می وحدت به دار بخش
۳دستم اگر زنقد دل ودین تهی شده است
کوتاهی مرا به سر زلف یار بخش
۴آب حیات می چکد از میوه بهشت
جان را به بوی سیب زنخدان یار بخش
۵درکوچه باغ خلد خزان را گذارنیست
دل را به آن دو سلسله مشکبار بخش
۶زان پیشتر که خون تو رزق اجل شود
این جرعه را به نرگس مخموریار بخش
۷ای آفتاب رو که چنین گرم می روی
تشریف پرتوی به من خاکسار بخش
۸بردار هرکه راکه دلت می کشد ،ز خاک
مارا به خاک رهگذار انتظار بخش
۹ای آن که پای کوه به دامن شکسته ای
یک ذره صبر هم به من بیقرار بخش
۱۰چون برق، خشک مگذر ازین دشت آتشین
آبی ز جوی آبله دل به خار بخش
۱۱نقصان نکردخضر زسرچشمه حیات
جان را به جبهه عرق آلود یار بخش
۱۲می در سر برهنه پرو بال واکند
دستار خویش رابه می خوشگوار بخش
۱۳دل نازک است (و)پرتو منت گران رکاب
آیینه رابه طلعت آیینه دار بخش
۱۴هنگامه وصال نیرزد به داغ رشک
پیشانی گشاده گل را به خار بخش
۱۵این آن غزل که حافظ شیراز گفته است
زان بحر قطره ای به من خاکسار بخش
۱۶