هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش
ازموج خود چوآب بود تازیانه اش
۱مرغی است روح، قطره می آب و دانه اش
دل توسنی است ناله نی تازیانه اش
۲هر دم هزار بوسه طلب رابه گفتگو
وامی کند ز سرلب شیرین بهانه اش
۳در قلزمی که موجه من سیر می کند
خارو خسی است هردو جهان برکرانه اش
۴مرغی که در بهار چکد خونش ازفغان
در فصل برگریز چه باشد ترانه اش
۵در وقت خویش هرکه دهن باز می کند
از گوهرست همچو صدف آب ودانه اش
۶امید هیچ کس به قیامت نمانده است
ازبس که روز می گذراند بهانه اش
۷نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
هر طفل نی سوار کند تازیانه اش
۸هرکس کند زپایه خود بیشتر بنا
فال نزول می زند از بهر خانه اش
۹از حسن اتفاق مگربرهدف خورد
تیر هوائیی که نباشد نشانه اش
۱۰کو روی سخت، تا چوکمان افکند به دور
چون تیر هرکه سر زده آید به خانه اش
۱۱افسانه ای است عمر که مرگ است خواب او
زنهار گوش هوش منه برفسانه اش
۱۲بیچاره رهروی که دل از دست داده است
سرگشته ناوکی که نباشد نشانه اش
۱۳ما را زبان شکوه برآتش نشانده است
آسوده آتشی که نباشد زبانه اش
۱۴از قرب حسن اگر نه دماغش مشوش است
چون حرف می زند به سر زلف، شانه اش
۱۵صائب اگر به یار سخن فهم می رسید
می شد جهان پر از غزل عاشقانه اش
۱۶